تبليغاتX
زنده هستم
تقدیم به تمام بچه های کلاس چهارم ریاضی دبیرستان فرزانگان مشهد در سال ۱۳۷۵ ( و البته چهارم تجربی) که این شعر رو روی دیوار آخر کلاس نوشته بودند. توی عکسی که با آقای ابراهیمی دبیر هندسه گرفتیم هم این شعر روی دیوار مشخصه، مرضیه، ریحانه، مریم، ژاله، زیبا، شهره، فرزانه، و ... خوب یادتون هست...

" زندگی یک رود است

            آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

            بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز"

 خوب یادم هست

روی دیوار کلاس، پشت میز من و ژاله

آن طرف مریم و شهره،

روبروی تخته

آخرین سال کلاس و گچ و درس و مشق و دیکته:

"زندگی یک رود است ..."

روی دیوار نوشتیم که به خاطر بسپاریم

                                    نسپردیم و گذشت

                                    روی دیوار کلاس، ماند و از یاد برفت

 ما نماندیم و همه چیز بماند

و چه آرام گذشت، زندگی ساکت و آرام گذشت

لحظه هایش چه سبک،

روزهایش چه خرامان،

هفته هفته رو به پایان،

ماه ها یش چه سریع،

و مداوم، پشت سرهم، بی درنگ، ... سال نو،

                                                روز نو، روزی ز نو،

                                                سال موش و خرگوش، یا خروس و میمون

                                                سفره های پر سین، چه نمادین، چه دروغین،

یک بهار دیگر،

برگ دیگر، شاخه های ترد دیگر،

دانه های خیس خاک و ساقه های صاف دیگر،

سال دیگر، من دیگر،

چین تازه، و چروکی دیگر،

 و چه آرام گذشت،

نرم نرمک تابستان،

بوی پوشال و نم آخرین ابر بهار،

بوی گرم خورشید،

بوی محبوبۀ شب، آخر شب،

بوی ایوان حیاط و پشه بند، گره و رشته و نخ های سفید،

بوی محو و گنگ یاس رازقی،

بوی کوچه، بچه های کوچه و آن خانه ها،

خانه ها پر آسمان، آسمان لبریزِ از حس ستاره،

توتهایش چه سفید، گل سنجد چه لطیف،

شبدر و سبز چمن ها چه خیال آور و سرد،

 و چه آرام گذشت،

آخر شهریور، بوی مهر و مدرسه،

سردی دلچسب آبان،

باد و باران،

زردی دلگیر برگ و خش خش نامهربان،

آذر و غوغا و آشوب شروع یک زمستان،

شب یلدا، میوه ها و سینی گرد مسی،

و چه طولانی بود،

فکر می کردم که چه خوابی بکنم، آن شب طولانی،

و چه مرموز گذشت،

دی و بهمن، یک لحظه...

چند آدم برفی، برف تا زانو، روزها تعطیلی،

همه گویی    لحظه ای بیش نبود

برف گرم اسفند، آفتاب نارنجی،

نفس گرم زمین،

خیسی فرش حیاط،

شستن زیر و زبر در خانه،

و خرید شب عید،

چه بدم می آمد، که لباسم نو باشد،

ولی از آمدن بوی بهار،

مست می گشتم،

نفسی تازه و صدها تصمیم،

و همه تکراری،

 زندگی ساکت و آرام گذشت،

در همین نزدیکی

زندگی زیر همین بام گذشت،

لحظه هایش پر نور،

کاش می دیدم من

زندگی عین همین رویا بود،

پر ز فرداها بود،

که ندیدیم و گذشت،

که نخواندیم و نماند،

نشنیدیم و نگفت،

 خوب یادم هست: ... زندگی یک رود است...

 

+ نوشته شده توسط سارا در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 22:50 |

 

دیگر سپردمت به دست باد

دیگر سپردمت به دست سرنوشت

دست پر از تلاطم و افسون زندگی

                        غوغای بودن و افسانۀ حیات

 

دیگر نگاه تو،

 معنای خیرگی من به زندگی،

 معنای بودن و دیدن و شوق رسیدن و فردای روشن و ...

                        معنای هیچ کدام نیست.

دیگر صدای تو،

 معنای عاشقانه شعر و پرنده نیست.

معنای ساده و دلنشین یک غزل،

معنای پر ترانۀ یک سکوت گرم، یا یک سرود پر تپش

                                         در بی صدایی سنگین خاطرات تلخ، بر جا نمی نهد.

 

دیگر سپردمت به دست سرنوشت

دیگر سپردمت به دست نور، به دست ابر

به دست نیلی رنگین کمان زرد

به دست آسمان،

تا شب که می شمرم ستاره های کوچک آن سوی روز،

با خاطرات پر ز نگاه و یاد  تو،

از پله های زیر سقف آسمان،

بالا تر از فلک رسم.

 

دیگر در این لحظه از زمان

بگذار که ذهن من از حضورت تهی شود،

بگذار که شعر من از کلام  تو،

از حرف حرف قصه های تو،

از جمله به جملۀ نشانه های تو،

از شک و تردید و این همه دلیل یأس،

خالی ترین شود.

 

دیگر نخواهمت، نه ا ین زمان

و نه هر روز دیگری

هر شکل دیگری که خورشید طلوع کند،

هر رنگ دیگری که بیابان به تن کند،

هر برگ سبز و روشنی که بر شاخه درخت، نبض حیات را شروع کند،

دیگر برای من، فرقی نمی کند.

 

دیگر دلم شکست،

گفتی دل تو هم شکست،

باور نمی کنم،

هر جا که می روی برو،

دیگر برای من، فرقی نمی کنی.

آخر سپردمت به دست سرنوشت ...

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت 22:38 |
دوست دارم اون کسی که چند تا از شعراشو داد بخونم و نظر بدم، اینو بخونه و نظرشو بگه . منتظرم... کاش می شد اینو با صدای خودم براتون بذارم اینجا. ممکنه بعضی جاها وزنش جور نباشه به نظر شماها. به هر حال این شعرمنه...

دلم یک اتفاق ساده می خواهد

چنان ساده، چنان آرام،

که نه برگی فرو ریزد، و نه یک ساقۀ نازک به خود پیچد.

دلم یک اتفاق ساده می خواهد

چنان ساده، چنان آسان،چنان بی همهمه، بی فکر بی پایان،

که نه پروانه ای از برگ گل خیزد،

نه آواز قناری بی سبب خاموش گردد،

نه مهتاب شب پر دب اکبر، دب اصغر، خوشۀ پروین، به تاریکی بیانجامد.

دلم یک حرف ساده، یک نشانه، گوشه ای از یک ترانه

دلم یک اتفاق ساده می خواهد،

چنان بی گاه و ناهنگام،

که فریادی زعمق یک سکوت بی نهایت دور، برخیزد.

چنان بی دغدغه، کز فکر آن قلبم نیاشوبد.

چنان پر شور و بی ابهام، که فردایم پر از شعر و غزل باشد.

دلم آنقدر بی تاب است،

که دیگر حس عاشق ماندنش سرشار از شک است و تردید و ملالت بار.

فقط آنقدر می دانم، که او یک اتفاق ساده می خواهد.

و با فریاد می خوانم، دلم یک اتفاق ساده می خواهد...

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 10:45 |

خدایا می خواهم اعتراف کنم

اعتراف، یا گله، یا شکایت، یا بهانه... نمی دانم

می خواهم بگویم که خسته شده ام

خسته از همه چیز و همه جا

خسته شده ام از تمام لحظه های در سکون و بی تغییر اطرافم

از تمام لحظه هایی که فکر می کنم شادم، اما حس دیگری در دلم دارم.

خسته شده ام از تمام نگاه هایی که به آینده دارم

و تمام کوچک امید هایی که هرگز مرا به هدف نمی رسانند.

خدایا، خسته شده ام

از تمام روزهایی که خوب بوده ام و بدی نکرده ام،

از تمام لحظه هایی که در تردید گذراندم ، از این دودلی و شک و عدم قطعیت، خسته شده ام.

از این انتظارهای بی پایان برای رسیدن به لحظه ای خوشبختی که به قول چارلی چاپلین فقط فاصلۀ میان دو بدبختی است.

خدایا خسته ام. از تمام جمله های خوب دنیا. از تمام نوشته هایم که در آنها فریاد کرده ام: زنده هستم.

خسته ام از تمام رنگهای روشنی که به نقاشی های دوران کودکیم می زدم. تمام خورشیدهای خندانی که بر بالای کاغذ می کشیدم و رودخانه های خروشانی که از نقطه ای نامعلوم در کوههای برفی نقاشیم سرچشمه می گرفتند.

خسته ام از تمام شعرهای پر امید و رمز و راز که مرا دعوت می کنند به خوب بودن و خوب نگاه کردن.

خدایا خسته ام از تمام رویاهایم که هیچ گاه پایان ندارند و هیچ گاه حتی یک لحظه از آنها به واقعیت نپیوسته است.

خسته شده ام از تمام امیدهای واهی که همیشه به خودم داده ام. از تمام رنگین کمانهایی که روزی می خواستم از آنها بالا بروم.

خسته شده ام از تمام اتفاقات ناخوشایندی که می افتند واتفاقات خوشایندی که نمی افتند و می گویم حکمت توست. باور کن خسته شده ام.

خدایا تازگیها حسود هم شده ام. به خیلی لحظات و خیلی آدمها و خیلی از موجودات.

شاید حتی گاهی به سنگ...

 

+ نوشته شده توسط سارا در شنبه 18 خرداد1387 و ساعت 23:57 |

 

امروز در شهر ما اولین باران بهاری بارید

امروز  در شهر ما اولین رعد و برق بهاری غرش کرد

و اولین ابرهای بارانی بهار بر آسمان شهر ما گذشتند

امروز عصر از آن بارانهایی بارید که

در حیاط خانه قبلی ما تمام چمنها را خیس می کرد

و شاخه های دو درخت سنجد را از سنگینی به زمین می رساند.

هوا و زمین و آسمان دوباره تمیز شدند

و دانه های نرم باران بهاری صدای خدا را به گوش ما رساندند

و من

گذاشتم موهایم را باد با خود ببرد

و صورتم خیسی دانه های باران را لمس کند

و دستانم را در شاخه های تازه به برگ نشسته تمام بوته ها و درختان فرو کردم

و خیس خیس و سرد سرد بیرون آوردم

و قطره های آب باران مانده روی برگ را بر چشمهایم گذاشتم

چمن و تنه درخت، ساقه و برگ، شاخه و جوانه،

 نوک درخت ها و صدای پرنده ها، بوی باران و رنگ بنفش کم حال آسمان،

و فراتر از همه،

سبزی و سبزی و سبزی تا انتهای نگاه.

این روزها سبزها خیلی سبزند،

همان رنگ سبزی که حس می کنم بعد از زرد عاشقش شده ام.

امروز بهار را در آغوش گرفتم و گذاشتم گونه ام را با انگشتش نوازش کند.

شاید فردا که مرا ببینی، گونه ام سبز باشد...

+ نوشته شده توسط سارا در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت 1:54 |

 

یکی از مباحثی که در درس "بینش اسلامی" دبیرستان بیشتر از همه بیشتر به خاطرم مانده و فکرم را به خود مشغول کرده، بحث "جبر و اختیار" و "قضا و قدر" است که در کتاب بینش چهارم دبیرستان مطرح شده بود. بیشتر درسهای بینش چهارم دبیرستان چنین مباحث فلسفی و فکری و پایه ای بودند که من و همکلاسیهایم در آن سال به همراه معلم خوبمان "جناب آقای قانع پور" ساعتها در هر مورد از آنها به بحث و مناظره می نشستیم. بسیاری سؤالها داشتم که هنوز بعد از حدود ده سال بی جواب مانده اند و از هر فرصتی برای طرح آنها استفاده کرده ام.

چیزی که همیشه برایم غیر قابل درک بوده، تناقض ذاتی بین جبر و اختیار است. اگر تقدیر من از قبل مشخص بوده و غیر قابل تغییر، پس نقش اختیار من در رسیدن به این تقدیر و سرنوشت چیست؟ آیا معنای جبر این نیست که من در مسیر کاملاً تعیین شده به سوی هدفی که کسی آن را از قبل برایم ترسیم کرده به پیش می روم؟ آیا اگر من در طول راه بنا به دلیلی جهت حرکتم را عوض کنم و به مقصد دیگری برسم، این تغییر جهت هم در تقدیر من بوده و بصورت جبری به من دیکته شده است، یا نه طبق مسئلۀ اختیار من می توانم با کسب اطلاعات و تجربه و دانش مورد نیاز، در جهتی که فکر می کنم مناسب تر است گام بردارم. و یا اینکه طبق بحث "نقش دعا بر قضا و قدر" می توانم در خواست خدا تأثیر بگذارم.

حال اگر قبول کنم که اختیار دارم، پس نقش اختیار در زندگی مرد معلولی که آن روز سرد و برفی و یخبندان در بانک روی صندلی چرخدار بود و با نگاه پر حسرت به همۀ ما که روی پای خود ایستاده بودیم نگاه می کرد چیست؟ مردی که وقتی چشم در چشم شدیم از اینکه من ایستاده بودم و او با پاهایی کوتاه و ضعیف به آن وضع نشسته بود، دلم می خواست من هم ادای لنگیدن را در آوردم. و چنان نگاهش مرا دچار عذاب وجدان کرد که همان شب خوابش را دیدم که با پاهای خود بر زمین قدم می گذاشت اما نگاهش همچنان حسرت و دلتنگی داشت.

اگر قبول کنیم که اختیار داریم، نقش اختیار در زندگی کودکانی که در طول پروژه درسی با آنها آشنا شدم چیست؟ کودکان کوچکی در سکوت به دنیا آمده اند و از مادر فقط لبخند دیده اند و از دنیا فقط رنگ، و هیچ صدایی. آنها که پس از طی روندی طولانی و خسته کننده و عمل جراحی و درد و هزینه های بالا، شاید نیمی از شنوایی خود را بصورت ناقص بدست آورند. و مادر حسین می گفت پسرش اولین صبحی که پس از تمام این مراحل از خواب بیدار شده، بدون خوردن صبحانه و بدون شستن دست و صورت ، تنها کاری که کرده این بوده که چند ترقه بخرد و صدای تفنگ ترقه ای اش را در آورد و بشنود. و باز نقش اختیار در زندگی ملینا و آیدا و کوروش و ... که می شنوند و می بینند پس می توانند از 5 سالگی صدای نتهای موسیقی را درک کنند و بخوانند و با سازهای موسیقی آنها را اجرا کنند چیست؟

هر چه بیشتر فکر می کنم به این می رسم که تمام زندگی من در یک صفحه بزرگ نقاشی شده، تمام زمانها معلوم، تابلوی کیلومترها مشخص، همسفرهایم از پیش تعیین شده و هریک از آنها من دیگری است که شرایطی مشابه من دارد، و هرکدام از ما طوری در این مسیرها حرکت می کنیم که انگار بقیه راه ها و ورودی ها و خروجی ها ممنوع اند. من اگر هنوز به آرزویم نرسیده ام علت این است که آرزویم هنوز به من نرسیده، هزاران کیلومتر باقی است. و شاید اصلا این آرزو در مسیر حرکت من نقاشی نشده باشد، و من فقط می بینم که همسفرهایم به آن می رسند.

و با تمام این احوال نمی دانم چرا روزها است که مدام و به طور ناخود آگاه این مصرع شعر حافظ بر زبانم می آید:

"دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است"

+ نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 9:25 |

سال های پیش، آن زمان که بنزین کوپنی بود و کارت هوشمند سوخت را نمی شناختیم

آن زمان که برنامه های تلویزیون فقط 2 شبکه داشت و ماهواره ندیده بودیم

آن زمان که کارتون "بارباپاپا" و دیدن خانوادۀ دکتر ارنست برای بار چندم تنها سرگرمی ما بود،

آن زمان که دفترهای مشقمان عکس "شِرک" و " باربی" نداشت و روی همه یا نوشته بود" فرنو" و یا "40 برگ"،

آن روزهایی که زمستانش برف می آمد تا زانو، خانه هایمان سرد بود،

ساعتها در صف مرغ و تخم مرغ کنار مادرمان می ایستادیم،

آن روزها که جنگ را از دور شاهد بودیم و ترس و لرز آژیر قرمز همیشه با ما بود،

آن روزها که فکر این روزهایمان را هم نمی کردیم،

آن روزهایی که هر شب پدرهایمان دیر به خانه می آمدند و به انتظارشان گرسنه می ماندیم،

                     و مادرهایمان میل های بافتنی به دست و ژاکت سورمه ای با راه های قرمز می بافتند،

روزهایی که آسمان شب سیاه تر بود و ستاره ها پر نور تر،

روزهایی که دستمان به ابرهای سفید کپلو می رسید و گیلاس نشسته از درخت می خوردیم،

روزهایی که با خاک باغچه گِل بازی می کردیم 

و با گلبرگهای صورتی و سرخ گلهای رز، به ناخنمان لاک می زدیم،

...

گذشتند

حالا خیلی از سختی های آن روزها را نداریم

زمستانها خانه هایمان سرد نیست و برف هم نمی بارد،

خانه ها گاز کشی شده، بخاری های نفتی که دوده هایش تمام گلهای قالی را سیاه می کرد به انبارها برده شده،

جای "بارباپاپا" و "بارباماما" و "باربازو" ی چاق و بد ریخت را "باربی" های خوش هیکل با لباسهای قشنگ گرفته اند،

سرگرمی بچه هایمان بازیهای موبایل پدرهایشان شده ،

پدرهامان بازنشسته شده اند و شبها گرسنه منتظر آمدن ما به خانه می مانند

مادرهامان گردن درد دارند و نمی توانند بافتنی ببافند

ژاکت سورمه ای با راه های قرمز ته صندوق بوی نفتالین گرفته و به جایش "سویی شرت" می پوشیم،

ابرهای سفید کپلو را که خیلی از ما دور شده اند با گوشه چشم می بینیم

ستاره کودکی هایمان را در آسمان شهر پرنور گم کرده ایم،

...

وای چقدر دور شدیم

همیشه یاد آوری گذشته برایم شیرین و رنج آور است

و آخرش اشک

 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 21 آذر1386 و ساعت 0:17 |

 

روزی از از روزهای بهار83  که باران می آمد و دلم سخت گرفته بود این را در دفترم نوشتم، در کلاس درس "محاسبات نرم و سیستمهای هوشمند" .

 

کبوترانی که لب بام نشسته اید

کبوترانی که بال خود گشوده اید

پرواز خود را قدر بدانید چرا که

دیگرانی هستند که توان کندن پا از زمینشان نیست

و دیگرانی هستند که ندارند تجربه ای از نشستن لب دیوار

و پا گرفتن و دویدن تا گشودن بال

و پر سپردن به بلندای آسمان

درآن سکوت پهناور

...

و شما ای کبوتران هزار پشت بام

پریدنتان را قدر بدانید چرا که

دیگرانی هستند که توان گذشتن از این هیاهوشان نیست

و حسرتشان پرواز است

و پر کشیدن تا خورشید

و شما ای کبوتران پر احساس

که صدای پروازتان می آید

خبر از هفت آسمان آرید

خبر از آن طرف تر پرواز

خبر از آنها که رسیدند تا خورشید

و سکوتشان باقی است.

 

و فراموش کرده بودم و دفتر بعدها دست به دست شد. و باز بعدها که دفتر را می خواندم به این شعر رسیدم و چیزی که دوستی زیر آن نوشته بود و پاک کرده بود:

 

حالا هزار سال است که کوله بار خود را به دوش گرفته ام

و منتظر ایستاده ام

منتظر ارابه ای که ...

 

ادامۀ شعر محو شده است. می خواهم بقیه اش را بدانم. اگر اینجا سر زدی آنرا کامل بنویس.

 و یا دیگران ، دوست دارم هر کس ادامه شعر را آنطور که به نظرش می رسد بنویسد.

+ نوشته شده توسط سارا در سه شنبه 29 آبان1386 و ساعت 0:8 |

خیلی بزرگوار بود، هرچه فکر می کنم باز همین کلمه در توصیف او به یادم می آید.

در همان حال و هوای کودکانه عاشقش بودم. چون معلم مهربانی بود.

هر ساعت بیکاری را به کلاس او می رفتم.

چند سالی بود که تابستانها کارم این بود. در آموزشگاه زبان.

دفتر گلهای خشکم را به او نشان داده بودم،

گفت گلها را از شاخه جدا نکن، می میرند.

و دیگر گل خشک نکردم.

خیلی از کلمات را از او یاد گرفتم.

برایش تولد گرفتیم و کیک و شمع سر کلاس بردیم.

آنقدر ذوق زده شده بود که اشک در چشمش جمع شده بود.

برایمان خاطره می گفت، سوغات از مسافرت می آورد.

خیلی وقت است که دیگر نمی بینمش.

چند ماهی بود که خبردار شدم سرطان ریه دارد.

چیزی نگذشت که گفتند روحیه اش را باخته است.

کبوتر دوست داشت و برایش دو کبوتر سفید بردیم.

موهایش ریختند،

لاغر شد،

نفس کشیدنش سخت شد،

و در همان ماهی که به دنیا آمده بود از دنیا رفت.

وقتی بسیار جوان بود و فرزندانش، پویا و پگاه، کوچک بودند.

امروز 31 مرداد، دوازده سال از روزی می گذرد که صبح زود با شنیدن خبر مرگ آقای یوسفین عزیز دلم لرزید.

و از همان لحظه دلم برایش تنگ است. 

+ نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه 31 مرداد1386 و ساعت 23:31 |
بعد از ۱۰ سال به یکی از بچه های دوران راهنمایی و دبیرستان که اتفاقاً همسرویسی هم بودیم زنگ زدم. شماره اونو که پیدا کردم بعد این همه سال کلی ذوق زدم. دوست خیلی صمیمی نبودیم. اما گاهی وقتها تو بعضی زمینه ها حرف مشترک زیاد داشتیم. و همینطور خاطره مشترک . اون شب به همراهش زنگ زدم. این متن مکالمه بین ما دوتاست:

-سلام

-سلام

-مریم خانم (مستعار) خوبین؟ خسته نباشین. (با خنده)

-ممنون . شما؟!!!

یادتون نمیاد؟ البته فکر نکنم صدارو بعد این همه مدت بشناسین... (با شوخی)

متاسفانه بله نمیشناسم. شما؟

مریم!!!!!! منم. سارا.م. (با هیجان زیاد )

شمایی سارا. جانم بفرمایین (خیلی سرد).

شمارتو پیدا کردم . خیلی می خواستم حالتو بپرسم. (کمی سرد)

ازدواج کردی، خوبی، ببین لطف کن ۱ ساعت دیگه با خونه تماس بگیر.

آها . باشه مزاحم نمیشم. خداحافظ. (خیلی سرد)

۱ ساعت دیگه : زنگ زدم و گوشی رو کسی برنداشت.

دیگه  هم زنگ نزدم.

+ نوشته شده توسط سارا در یکشنبه 17 تیر1386 و ساعت 23:4 |