" زندگی یک رود است
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز"
خوب یادم هست
روی دیوار کلاس، پشت میز من و ژاله
آن طرف مریم و شهره،
روبروی تخته
آخرین سال کلاس و گچ و درس و مشق و دیکته:
"زندگی یک رود است ..."
روی دیوار نوشتیم که به خاطر بسپاریم
نسپردیم و گذشت
روی دیوار کلاس، ماند و از یاد برفت
ما نماندیم و همه چیز بماند
و چه آرام گذشت، زندگی ساکت و آرام گذشت
لحظه هایش چه سبک،
روزهایش چه خرامان،
هفته هفته رو به پایان،
ماه ها یش چه سریع،
و مداوم، پشت سرهم، بی درنگ، ... سال نو،
روز نو، روزی ز نو،
سال موش و خرگوش، یا خروس و میمون
سفره های پر سین، چه نمادین، چه دروغین،
یک بهار دیگر،
برگ دیگر، شاخه های ترد دیگر،
دانه های خیس خاک و ساقه های صاف دیگر،
سال دیگر، من دیگر،
چین تازه، و چروکی دیگر،
و چه آرام گذشت،
نرم نرمک تابستان،
بوی پوشال و نم آخرین ابر بهار،
بوی گرم خورشید،
بوی محبوبۀ شب، آخر شب،
بوی ایوان حیاط و پشه بند، گره و رشته و نخ های سفید،
بوی محو و گنگ یاس رازقی،
بوی کوچه، بچه های کوچه و آن خانه ها،
خانه ها پر آسمان، آسمان لبریزِ از حس ستاره،
توتهایش چه سفید، گل سنجد چه لطیف،
شبدر و سبز چمن ها چه خیال آور و سرد،
و چه آرام گذشت،
آخر شهریور، بوی مهر و مدرسه،
سردی دلچسب آبان،
باد و باران،
زردی دلگیر برگ و خش خش نامهربان،
آذر و غوغا و آشوب شروع یک زمستان،
شب یلدا، میوه ها و سینی گرد مسی،
و چه طولانی بود،
فکر می کردم که چه خوابی بکنم، آن شب طولانی،
و چه مرموز گذشت،
دی و بهمن، یک لحظه...
چند آدم برفی، برف تا زانو، روزها تعطیلی،
همه گویی لحظه ای بیش نبود
برف گرم اسفند، آفتاب نارنجی،
نفس گرم زمین،
خیسی فرش حیاط،
شستن زیر و زبر در خانه،
و خرید شب عید،
چه بدم می آمد، که لباسم نو باشد،
ولی از آمدن بوی بهار،
مست می گشتم،
نفسی تازه و صدها تصمیم،
و همه تکراری،
زندگی ساکت و آرام گذشت،
در همین نزدیکی
زندگی زیر همین بام گذشت،
لحظه هایش پر نور،
کاش می دیدم من
زندگی عین همین رویا بود،
پر ز فرداها بود،
که ندیدیم و گذشت،
که نخواندیم و نماند،
نشنیدیم و نگفت،
خوب یادم هست: ... زندگی یک رود است...

